تبليغاتX
طلب

روزگارم بد نیست

کارمندم من

 

مثل سگ در باغی

گاگاهی

استخوانی سهم من

در ته هر ماه سال

                                      (حق وق) حقوقم پرداخت می گردد.

حق ما گشته ادا

بهره هر وقی ، حقی  

 

میتوان تا پاسی از شب بود

میشود حقی گرفت از  شب

اضافه کار هم پاداش می دارد

و من راضی

از این  پاداش ماهانه

چه خرسندم از این  باغ بزرگ و

آرزو هایم

روزگارم بد نیست

کارمندم من

+ نوشته شده توسط شاهدل در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 16:31 |

امروز میگفت من نمیتونم دوستت باشم  تو نیازمند یه دوست خوب هستی ، برو یه تابلو به سینه ات آویزون کن و روش بنویس  و درخواستت رو از آدما بخواه .

من یه نفر مرد نزدیک به 40 ساله

دارای تحصیلات کمی دانشگاهی

گمشده ، سرگردان ، با محبت ،  ............. اما طالب

این چند موضوع رو نوشتم اما حقیقتا جرات نمیکنم همه حقیقت رو بنویسم  چون نامحرم ها هم میشنون.

 

مورد درخواست : یک انسان

اولش با شماره گذاری خصوصیاتش رو نوشتم ، دیدم خیلی زیاد شد  1 و 2 و 3 و  .... .. . ، خلاصه میکنم

 

انسان باشه

خواهشا نگید خودت انسانی که این انسانیت رو درخواست میکنی ؟

اگر انسانیت رو در خودم پیدا کرده بودم قطعا نیازمند شما نبودم

 

راستی یادم رفت بگم  من این آدم رو برای تصاحب نمیخوام برای این میخوام که فقط وجودش رو حس کنم. 

اینم درخواست من از مردمی که تو  ازشون انتظار داری ، دوست عزیز

 

+ نوشته شده توسط شاهدل در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 15:3 |

پاي همتم را گرفتيد

و

دست نيازم  داديد

نفرين بر اين داد و ستد

عدالت در داد و ستد

+ نوشته شده توسط شاهدل در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 12:51 |

خواستن امروز ما را گرفته ای و امید فردا به من داده ای ؟

بودن امروز مرا  ستانده ای و آروزی فردا را نوید میدهی ؟

تباه باد این امید و این آروز

 

تو میا

ای فریبنده ی عمر

  تو میا

 

تو نه امید وصالی  و

نه فریاد رسی

 

تو فقط

حلقه زنجیر اسارت

 

 

آویخته بر گردن من

کوفته بر خاک دعا

 

سالهاست چشم به در مانده ام و گوش به زنگ

 

گفته اند،

خواهی آمد روزی

 

 

پیر گشتم

چشمهایم شده آینه ی یک عمر ، سراب

 

عمر من بر سر هر بازاری

آویزان

 

حراج برفت عمر عزیز

 

تو بمان

                             تا که من ساز شدن ، ساز گذشتن بکنم

بکنم ریشه از این خاک امید

تو بمان

من بسوی تو قدم خواهم زد

خواهم آمد

 

 

شاید آن فردا ها

شاید آن دوریه دور

 

همین امروز است

+ نوشته شده توسط شاهدل در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 14:16 |

بعضی وقتا فکر میکنم

برای این زنده هستم تا نمرده باشم

 

شما چطور زنده اید؟

 

 

" تا شقایق هست زنده می باید بود"

+ نوشته شده توسط شاهدل در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 11:7 |

دوستی بسیار صمیم پرسید : چرا از لاک خود بیرون نمیایی؟

گفتم اگر چنین کنم مرا دیگر مرا نخواهی شناخت و این دوستی به پایان خواهد رسید.

و او فقط لبخند زد.

؟

+ نوشته شده توسط شاهدل در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 9:26 |

سلام دوستان خوبی که همیشه از دیدن شما محروم بودم

امروز میخوام خلاف روزهای قبل و دفعات قبل عهد شکنی کنم و من کلامی نگم و ننویسم ،  البته  اگر از خودم مینویسم  و نوشتم حقیقتا از خودم نیست و این ظاهر قضیه هست و هرچه که نوشته شده و بشه از  اون هست و  اینبار میخوام خودش از خودش بگه نه من از اون و این تنها فرق در نوشتن هاست . با اجازه از اون با اندکی دخل و تصرف،  نوشته های خودش رو براتون اینجا تکرار میکنم . این نوشت ها رو کسی برای من نوشته که شاید کمتر کسی از شما به سن اون رسیده باشه،  سن و سالش بالای 40 و با تجربه تر از اونیکه شاید شما تجربه کرد ه باشید . آدمها بخاطر وجه تشابهی که با هم دارن کنار هم هستند و حقیقتا فقط گمشدگی ما وجه تشابه ماست . شما چی ؟ شاید  برای قضاوت زود باشه اما بعد از سالها به این وجه تشابه خواهید رسید که باعث خواهد شد سالها در کنار کسی بمانید.

 سلام

 گاهی از خودم مایوس میشم وقتی میبینم قادر به ابراز حرفای عاشقونه نیستم میبینم احساساتم یخ زده و نمیتونم به درد کسی بخورم. میدونی چرا؟ همش بد بینی ،  خاطرات تلخ به درون من حکومت میکنن و همش تو گوشم میگن. اینم یه بازیه دیگه.

اینقدر خوب بودنت آشکاره که گفتنی نیست و میدونم که نبودنت برام یه زیانه بزرگه .......اما واقعا نگه داشتنت از توان من بی عاطفه بر نمیاد. تو احتیاج به مهربونی کلمات عاشقانه و دوستی پر شور داری و من اصلا کم میارم .

 

اگر شما بودید چی جوابی براش داشتید؟

+ نوشته شده توسط شاهدل در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت 8:12 |

وقتی بچه بودم فکر میکردم حس تنهایی من از این هست که کسی دور و برم نیست و این نبودن دیگران باعث شده که احساس تنهایی کنم و به همین خاطر سعی کردم شلوغ باشم و شلوغی رو برای بودن انتخاب کنم ولی حالا حس میکنم که تو این شلوغی تنها ترم و این شلوغی  با تنهایی هیچ فرقی در احساس نداره ، منو منزوی تر کرده ، باور کنید انگار هیچ وجه تشابهی بین من و این همه آدم نیست و هیچ تفاوتی  ، شاید تنها وجه اشتراکی که دارم همین تنها بودن هست و همین وجه تفاوت ما، وقتی بودن من برای کسی خلاء رو  پر نمیکنه و این همه شلوغی تنهایی منو سیراب نمیکنه پس حس تنهایی در شلوغی بوده یا در تنهایی؟  میدونم که نمیتونی باور کنی که چقدر تنها شده ام.....

در این شلوغی جمعیت.

وقتی که تو هستی دیگه تنها نیستم

منتظرم

........؟

+ نوشته شده توسط شاهدل در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 17:42 |
سلام دوست

 نمیدونم چه اتفاقی افتاده اما حس خوبی ندارم ، راستی تو که رفتی چیزی اضاف نبردی و چیزی که متعلق به خودت نباشه تو وسایلت چیزی نیست که مال من باشه ؟ خوب بگرد انگار چیزی از من بردی و از بردن اون من سردرگم شدم .  میگی نبردم ، اگر تو نبردی پس کی برده اگر نبردی چرا من احساس گم شدن چیزی دارم؟ تو رو خدا چیزی نبردی ؟ خوب تو وسایلت بگرد ، این وضع خیلی منو اذیت میکنه. اگر بردی بهم بگو . میدونم بردی اما عیبش اینه که شاید خودت ندونی چی همرات هست و مواظبش نباشی و قاطی وسایل و خرت و پرتی که داری شده باشه و ندونی چی از من بردی . شاید تو بردنش رو حس نکنی اما من دارم کلافه میشم . چند روزی هست که من خودم رو نمیبینم هرچی چشم چشم میکنم انگار خبری از خودم نیست  بودن من گم شده. منو به خودم برگردون،  کجا بردی ؟ تو وقتی رفتی منو با خودت به کجا بردی ؟ اهای بی نشان شدم ، تنها شدم ، چقدر سخته و خودت نمیدونی که وقتی رفتی منو هم بردی و نمیدونم الان کجا پرتش کردی و اصلا نمیدونی که چی همرات هست . دلم میخواد بهت بگم مواظب باش اما تو که نمیدونی چی همرات هست پس مواظب چی باید باشی ؟ خدای من عجب گم شده ای دارم.

+ نوشته شده توسط شاهدل در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 و ساعت 11:24 |

مدتهاست که با فریاد بین خود و من فاصله ایجاد میکنی و گاهی هم این فاصله ها را با فریاد برمیداری .تو خود را متفاوت میدانی و مرا متفاوت دانستی که خود را از قبیله ما جدا کردی . تو تفاوت قائل شدی به من و خود و گاهی نیز این تفاوت ها را برداشتی و خود آهنگ یکی شدن کردی . تو گاهی از مایی و گاهی بر مایی ، گاهی هماهنگ گاهی ساز مخالف ، گاهی هم نوا گاهی بی نوا ، گاهی مرا دوست میخوانی و گاهی مرا دشمن ، گاهی مرا مهربان و گاهی مرا احمق . گاهی این تفاوت ها را از خود میدانی  غرور می ورزی و گاهی از من و حسادت میکنی ، گاهی خود را از قبیله ما میدانی و گاهی مرا از  تبار اهریمن . امروز سخنم با شماست ،  ای کسانی که مرا با ترازوی خود می سنجید و بها میگذارید حق پاسخ را ادا خواهم کرد و خواهم گفت . خواهم گفت که افق دید  شما تا کجاست و مرا با چه می سنجید ، رویم به همه شماست ، شمایی که مرا میرانید و شمایی که مرا میخوانید و از خود میدانید.

امروز از خود خواهم نوشت  از خودی که حتی برای  من نیز پنهان است و در عجب از  کسانی که با او ادعای آشنایی کنند و برای بودن آن به تفسیر و تعریف هم رو آورده و حد و مرز هم تعیین میکنند . در نوشته های شما یا گفته هایتان پیداست  که دوست دارید تفاوتی که در نگاهتان وجود دارد را بیان کنید و در این تلاش هستند که تفاوت بین خود و دیگران را بیان کنند و نشان دهید که تفاوتی وجود دارد ، و با این تفاوتها یا اشتراکات یا فخر کنید یا حسادت ، یا دلشاد باشید یا گمشده در غم و غصه ، هرچند که این تفاوت کم باشد. اما من میخواهم به چیز دیگری اعتراف کنم و آن اینکه اصلا بین ما وجه اشتراکی نیست اشتراک ما فاصله بین عرض تقاطع جاده مسیر  برخورد ماست .

تو به کجا و من به کجا؟

 

اگر تفاوتی هست و یا تشابهی،   در حد همین نقطه تقاطع را دیدید چون هرگز مرا نشاختید و خود را نشناختید تنها دلخوشیتان  برای این است که حس تنهایی را پر کنی ،  متوصل شدن به همین وجه اشتراکات در  این تقاطع و اگر تفاوت می بینید و خود را از ما جدا می پندارید باز هم در همین حد ،  پس نه بودنت در وجود تشابهات است و نه نبودنت در وجود اختلافات . تو و من در این دلخوشی شناخت سرگرمیم تا پایان راهی که هر کسی  شخصا خود خواهد پیمود و گذار خواهد کرد.

 

تنها وجه اشتراکی که  ما  را کنار هم قرار داده  نادانی ماست که هر دو نمیدانیم کیستیم و مسیر حقیقی کجاست پس به همین اندازه اختلاف و اشتراک دلخوش و مایه فخر و غرور ما.

تو به خود افتخار کن که با من اختلاف داری و تو از دنیایی دیگری و من در حسرت رسیدن به دنیای تو . افق دید تو به اندازه اشتراکات و تفاوتهای این تقاطع مشترک و به هم رسیدن و من در انتظار پیدا کردن تشابه در این تقاطع . تو مغرور باش که از من جدایی و تو خوشحال باش که با منی . اما چه افسوس که نه تو ای که مرا تشابه میخوانی مرا میشناسی و نه تو که مرا تفاوت میخوانی مرا فهمیدی . سراسر بودن ما در کنار هم تفاوت است به اندازه تفاوت حقیقت با سراب و سراسر بودن ما وجه اشتراک است به اندازه نادانی هم .

ما سراسر وجه اشتراکیم در نفهمیدن هم . ما سراسر تفاوتیم از ابتدا تا انتهای همجواری  .

تفاوت و تشابهات بین ما تفاوت و تشابهات قبرستانی است تشابه همه ما در مردن و تفاوت ما در اندازه و رنگ و لعاب سنگ و قبر ماست . پس نه به تشابهاتت افتخار کن نه به تفاوتهایی که بین من تو است . نه میشناسمت و نه مرا خواهی شناخت اما دلخوش باش به این تفاوت ها و تشابهاتی که بین ماست.

 

+ نوشته شده توسط شاهدل در دوشنبه هشتم خرداد 1385 و ساعت 7:34 |

مدتها بود که سر خاک خودم نرفته بودم فرصتی شد و فراغ خاطری ،   دسته گلی به همراه یک بطر گلاب به مزار خویش رفتم ، یاد آن مرحوم هرچند که در خاطرات همچنان مانده اما دیدن آنجا حال و هوایی دیگری دارد . با خود گفته بودم که دور از هیاهو ساعتها با اون تنها باشم و از این همه مدتی که از او دور بودم و او از من ،  برایش بگویم . حقیقتا خیلی مشتاق آن خلوت بودم تا دمی با خودم خلوت کنم و در این سکوت تنهایی ،  غوغای پنهان خویش را آشکار کنم و نشان دهم که چه فریادی در پس این سکوت هست ،چقدر فریاد که در گلو خشک شده و به سکوت رسیده ، باور کنید این سکوت از یخ زدگی کلام هست نه از نبود حرف و سخن . این سکوت از طلسم شدن گلو و زبان است نه از نبود کلام.

افسوس که این فرصت را باز هم از من گرفتند و دوباره در تلاطم آب گل آلوده برکه زندگی  آن غنیمت از من ستاندند و مرا به اسم تلاش برای نجات به این رودخانه ناکجا آباد آوردند و دوباره در مسیر قرار گرفتم ،   باز هم نشد.

 من در گراب و دسته گلی له شده و شیشه شکسته گلاب و رویم به سوی آن همیشه تنها و  بسان زندانیان محکوم به چوبه دار و تحمل فشار و هجوم مردمان برای زندگی در مرداب  به اسم تلاش برای زندگی . مرا میبرند و من همچنان رویم به سمت اوست. ای من تنها خدانگهدار تو چقدر دوستت دارم.

 

+ نوشته شده توسط شاهدل در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 12:27 |