خيلي بد شدي
مثل آينه
ای خاک پرگهر ای ایران ای سرزمین من
میدانی چرا در گلستان تو بزرگان می رویند؟
زیرا سالهاست که بزرگان را در خاکت دفن میکنیم.
بی نیازی تو به مانند آب است از کویر
تو
بدون هیچ برکه ای ، هیچ درختی
محرومی نه بی نیاز
خدایا ما را از جنیست زدگی نجات ده
ای ایران ای سرزمین پاک
من هرگز نتوانستم دینم را به تو ادا کنم
چون هرگز من متولد نشدم.
بارها منتظر بودم تا در نگاه تو خواستن را بیابم
و
بگویم دوستت دارم
اما همیشه چشمان تو بی نیاز بود
گفتی عاشق نیستی
گفتی عاقل نیستی
گفتم عادل نیستی
مرا اندرز می دهید که دست از زمین بشویم و رو به آسمان کنم؟
هرگز
ای آسمان ، اگر بین من و تو قرابتی بود حتما مرا بالی بود
چقدر این نقاب تو را زیبا می کند
چقدر این نقاب تو را دوست داشتنی تر میکند
من عاشق این حماقت زیبایم
من تو را اینگونه میشناسم
و خود را
نقابت مبارک
چقدر این پل دوستی را من دوست دارم
پلی بین من و توست برای چشمان بسته من
تو مایه رویایی و پرواز خیال
بگذار در این حماقت زیبا
بگذار در این حماقت نشئه آور به خلسه برسم
بگذار در این کوری نورانی چهره ی تو در ضمیر نقش بندد
بگذار در تاریکی شناخت تو خود را به روشنایی چراغ حماقت و نادانی بسپارم و چونان ستاره ها در دسترس باشم برای دستان کوتاه خرد و عقل
ای تاریکی ای بزرگترین فصل زندگانی من
ای نادانی ای وسعت بزرگترین ستاره های آسمان من
میدانید من چقدر به شما نزدیکم ؟
این نزدیکی حاصلش دوستی بین من و توست
قدر این دوستی را ارزش بگذار تا مبادا
دانش و خرد مرا از تو و تو را از من بگیرد و
تلخی شناخت کامم را چون زهر کند
و بخواهد مرا با تلخی هوشیاری آزرده کند
دوستت دارم ای نقاب
ای پل زیبای رسیدن به عالم نشئگی
دوستت دارم.
این نقاب را بگذار بماند
بگذار این پل بین ما بماند
زیرا خرابی این پل ما را از هم جدا خواهد کرد
و آشنایی ها به غربت و غریبی خواهد انجامید
ای حماقت لذت و ای لذت حماقت
سالهاست که از چشمه جاری تو من سیرابم
تو را تا آباد ترین ناکجا آباد نادانیم همراه خود خواهم داشت
چون میل پرنده ها به پرواز
چون ماهی به دریا
عجب نسبیتی است بین من و تو
همه عمرم در آغوشت چون شیرخواران
یا نه چون حشره ای تنیده شده در تار عنکبوتی بین ما خویشاندوی است
دوستت دارم
دوستت دارم ای حماقتهای بیکران
ای فراموشی های بی پایان
ای خود فریبی رویاییی
ای کهکشان انتظار
من با شمایم
تا همیشه
تا ابد
ان الانسان لفی خسر
................................................................
ما با جديت و تلاش ديوار ضخيم و سنگی اطراف خود را برداشتيم
و
ديوار نازک پولادین گذاشتيم
می گفت بی نیاز شدم
یعنی : نیاز تو دیگه برام مهم نیست
اینم سوغاتی دوست پس از سفر یک ماهه برای دوست !!
سلام
امروز خيلي خيلي افسرده و پريشونم...اصلا حالم خوب نيست ،
ميخوام برم توشرجي گرماي چهل درجه اينقدر راه برم تا از گرمازدگي بميرم
از اينهمه درماندگي خودم حالم بد ميشه...بد جوري از خودم بيزار شدم...آخه چرا همه درا به روي من بسته اس؟
ميشه با من براي هميشه خداحافظي کني؟
تو که نميتوني واسه من مفيد باشي...چرا فکر منو پر ميکني؟
مگه من آفريده شدم که با رويا و توهم زندگي کنم؟
من هم انسان هستم
روبات نيستم
من بيشتر از اين ادمکها احتياج به کسی دارم...يه کسي که بي دغدغه باهاش راه برم ..باهاش مشورت کنم
براي من این ارتباط فقط نقش مرفين رو بازي ميکنه که روز به روز داره تاثيرش کم ميشه
...واقعا احساس تنهايي ميکنم...نميدوني چقدر حالم بده
ای فردا ، نفرین بر تو
جامه خردمندی را برای آمدن تو آویخته ام
اما جامه نادانی برتن دارم .
صادقانه دوست داشتن را به یکدیگر هدیه دهید
تا آرامش را دریابید
تا فکرسالم در شما زنده شود
تا کار درست بکارید
تا زندگی برداشت کنید
اگرچنین نکنید
کارشما کار ابلهان خواهد بود
و شما را به نادانی محکوم خواهند کرد و
آنگاه انگشت توهین و ملامت بر شما خواهند گذاشت ،
آنچه خود مسببش بوده اند ،
که نادانید، و آنگاه چوب فلک
آنگاه شما خود را مستحق
سروری آنها خواهید دانست
که کسی باید بیاید.
و دوباره انتظار
و آنگاه
آفرینش کشت زار ناملایمات آنها
از تو ویرانه ای خواهد ساخت که
به دست خود ساخته ای
تو آرام باش
و هوشیار و قبل از آن
صادق
با خودت
تو را به میرانی میبرند با پای خود
تو مرو
تو نمیر
زنده باش اما
با آرامش چون پرخاشگری تو
نتیجه تاثیر خواسته های آنهاست
آرام باش اما هوشیار
آرام باش اما زیرک
آرام باش اما امیدوار
آنها قبل از اینکه جان تو را بگیرند
آنها قبل از اینکه زندگی را از تو بگیرند.
عقل تو را گرفته اند
زندگی در آرامش عقل است حتی در جنگ
هوشیار باش ، هوشیار