تو از باران چه ميداني ؟
تو از رحمت چه ميداني ؟
تو خارا سنگ را ديدي که آغوش گلي باشد؟
چه گويم با زباني اينچنين بسته.
هميشه زنده ام با ياد آن باران رويائي
برآن باران بي پايان
چه گويم زان همه گوهر،
حياتم داد.
نگاه مهربانش،
مي چکيد بر تارو پود من
چه گويم من!
مرا در مهرباني شست.
جلايم داد .
غبار چشم هایم شست
نسيم خاطراتش ميرود
در لابه لاي برگ ها ي دفتر عمرم
خدايا لذت بودن
ميان آن همه رحمت
مرا فرياد مي بايد
بباید دستها بر آسمان افراشته
و خواهش های دل
چون شعله آشفته .
بیا تن را به باران ده.
براي لذت از باران
همي عريان ببايد رفت و
بايد برکني جامه
وبعد از بارش باران
بهار ما،
همان لبخند ناز توست
بهنگام نگاه ما
و عمر ما،
همان تثبيت هر لحظه که در ياد تو مغروقم
و شادي هاي ما،
نشستن بر سر کوچه
به اميد گذار تو
و مشق ما،
همان تکرار نام تو
هزاران بار در دفتر
که ما تکرار طوطي وار اين مهريم.
تو خود مهري و ما
از گفتنش دلشاد آن مهريم
تفاوت ها چه بسيارند بين ما
وليکن در دلم شاد است
کزين شادي گلويم يکسره فرياد فرياد است
و خواهم گفت :
چه مستغني است آن کوزه
که از دريا نشان دارد.
و آن قطره ،يادگار بارش باران
که هر لحظه
ز کنج وگوشه ي چشمم
به ياد او همی بارد
و شوید چشمهایم بار دیگر



